زندگی دردناک پسر معلول و مادر نابینا در خانه‌ای شبیه به…

[ad_1]

بهار در زندگی این خانواده، سخت زمستانی است، سردی و تاریکی اتاق وضعیت «فرید» و چشمان خاموش مادرش تمام وجودم را با غمی سخت از این همه رنج که بر این خانواده هموارشده درگیر کرده است نجات این پسر معلول و مادر نابینایش از این وضعیت و خانه‌ای که بیشتر شبیه دخمه و ویرانه‌ است نیاز به باران محبت خیرین و نگاه ویژه مسوولان دارد.

به گزارش نوای آبیدر به نقل از خبرگزاری فارس، خانه‌اش در همین نزدیکی است در یکی از مناطق حاشیه شهر سنندج. در مورد زندگی سخت «فرید» برایم گفته بودند. خودم را برای دیدن هر چیزی آماده کرده بودم.

کمی از مسیر را به دلیل سخت و صعب‌العبور بودن باید پیاده طی کنیم، شیب تندی در مسیر رسیدن به خانه‌اش وجود دارد به گونه‌ای که ترس از سقوط تمام وجودم را در خود احاطه می‌کند.

با هر بدبختی که بود به درب منزل رسیدیم، دری کوچک که حیاط در بدترین وضعیت و شرایط در پشتش انتظارمان را می‌کشید، هرچه جلوتر می‌رویم عمق بدبختی و فقر را در این کلبه وحشت بیشتر و بیشتر احساس می‌کنم.

به سمت اتاقکی کوچک در انتهای حیاط هدایتمان می‌کنند آنجاست که برای اولین بار با چهره معصوم و خندان آقا«فرید» روبه‌رو می‌شوم.

وجودم از این همه بدبختی در خود می‌پیچد حتی توان بیان یک کلام را ندارم.

مادرش در چارچوب در ایستاده است و مهمانان را که برخی‌هایشان برای فرید آشنا هستند به داخل دعوت می‌کند، مردد از رفتن و ماندن می‌شوم، پاهایم به سختی مسافت کمتر از یک متر تا ته اتاق را طی می‌کند، چشمانم به اطراف دودو می‌زند، مغزم به شدت در تکاپو برای بیان کلامت است، اما زبانم با دیدن این همه بدبختی و رنج به سقف دهانم چسپیده است. به سختی در حالی که چشمانم اتاق چند متری را می‌پیماید سلامی به صاحب این همه رنج می‌کنم.

کف زمین را موکتی رنگ و رورفته فرش کرده است، فرید روی ویلچر به سختی جا خوش کرده است و مهمانان را زیرچشمی می‌پاید.

بهار در زندگی این خانواده، سخت زمستانی است، سردی و تاریکی اتاق وضعیت فرید و چشمان خاموش مادرش تمام وجودم را با غمی سخت از این همه رنج که بر این خانواده هموارشده درگیر کرده است.

سقف خانه کوتاه است، چند بالش رنگ و رورفته و تشکی که گویا به تازگی خیری به این خانواده اهدا کرده بر دیوارهای کوتاه و سیاه اتاق تکیه داده‌اند.

تلویزیون 14 اینچ قدیمی تنها دلخوشی فرید است که در تاقچه دل دیوار گذاشته شده است.

دیوارهای سیاه اتاق به شب لبخند می‌زنند و نموربودن اتاق نیز مزید بر سنگینی هرچه بیشتر نفس کشیدن شده است، اهل خانواده به فضا عادت کرده‌اند و این عادت دیرین موجب شده با وجود تمام این مشکلات، حتی حاضر به رسانه‌ای کردن دردها و رنج‌هایشان نباشند.

پدر خانواده 80 و اندی سال سن دارد، صورت و دستان پیر و چروک خورده‌اش از سختی زندگی در بهارها و زمستان‌های گذر کرده از عمرش فریاد می‌زند.

شانه‌های تکیده‌اش را به دیوار حیاط تکیه می‌زند دردی عمیق از رنج بدبختی، مریضی و فقر که بر پیکر همسر و فرزندانش وجودش را چنگ می‌زند.

آرام سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید: سهم ما هم از زندگی همین است و بس!

«فرید» نیم‌تکانی روی ویلچر به خود می‌زند و روبه پدر می‌گوید خدای ما هم بزرگ است.

شاید هضم رنج عدم تحصیل برای من که اندام چسپیده بر ویلچر و ناتوان در سخن گفتن و هزاران درد ناگفته دیگر به مراتب آسان و سهل‌تر از آن باشد که خواهرم مجبور شد به دلیل فقر و نداری و نگاه سنگین هم‌شاگردانش از کاروان تحصیل جدا شده و خانه‌نشین شود.

قصه تلخ زندگی ما سر درازی دارد از مادری که در طول زندگی هیچ وقت روشنایی را ندیده تا من که در این شرایط سخت روزگار می‌گذرانم و وبال گردن خانواده‌ شده‌ام.

هرچند سواد خواندن و نوشتن را ندارم ولی به یقین می‌توانم بگویم که مسأله زندگی ما «مسأله فیثاغورث است» که به راحتی قابل حل نیست.

هر کدام از خانواده‌ پدری و مادریمان اگر کوچکترین ردی از ما ببینند داستان ما می‌شود نقل محافلشان نه اینکه فکر کنید خروجی این نقل محافل برای ما نان و آب شود و یا باری از رنج‌هایمان را بکاهد.

آنها سال‌های سال است شرایط سخت زندگی ما را می‌بینند شاید تغییر این شرایط اگر عزم‌هایشان را جمع کنند به راحتی برایشان امکان‌پذیر باشد اما این عزم هیچ وقت شکل نخواهد گرفت.

واقعا ادای کلمات برای فرید دیگر سخت و نفس‌گیر است اینکه مجبور است برای گفتن دردهایی که بر قلبش سنگینی می‌کند اینقدر به خودش فشار بیاورد بیشتر و بیشتر آزرده‌ام می‌کند.

پدرش به چشمان فرید زل زده است، اصرارهای همراهان همچنان ادامه دارد مادرش مصر به رسانه‌ای کردن شرایط سختشان دارد وقتی مخالفت فرزندان را می‌بیند به ناچار سکوت بیش از یک ساعته‌اش را می‌شکند و می‌گوید، خدا خواسته شما به خانه ما بیایید شاید اطلاع‌رسانی در مورد شرایط سخت بخشی از مشکلات را رفع کند و مرهمی بر دردهای کهنه وجود من و فرید باشد.

هرکس هرچه می‌گوید برایم مهم نیست چرا که این من و فرید هستیم که بیشترین رنج را از زندگی در این وضعیت می‌بریم، شاید باورتان نشود حتی در بدترین شرایط بیماری به دلیل وضعیت سخت این خانه و محله‌ای که در آن قرار گرفته‌ایم قادر به رفتن پزشک نیستیم و مجبور به خوددرمانی می‌شویم.

این همه درد و رنج در این سال‌ها را تنها به خاطر اینکه اطرافیانم آزرده نشوند تحمل کرده‌ایم، اما حتی خود آنان نیز کاری برای ما نکرده‌اند و دیگر ادامه این شرایط سخت برایمان غیرممکن است.

مادر فرید تاب از کف داده است، برادر فرید هم شرایط مادرش را که می‌بیند کمی آرام‌تر می‌شود و می‌گوید آیا واقعا با رسانه‌ای شدن وضعیت زندگیمان امیدی به فرج از این شرایط وجود دارد؟

مادرش می‌گوید: مردم خیر زیاد است اما امثال ماها از چشمشان گم شده‌ایم شاید این خواست خداست که از این طریق بخشی از دنیای بدبختی‌های ما برای مردم به تصویر کشیده شود.

رنج‌ها و مشکلات این خانواده هفت نفره بسیار زیاد است، چشمان دوخته فرزندان به دستان پینه‌بسته و خالی پدر که ۸۰ و اندی سال سن دارد تا خاموشی چشمان مادر در کنار دنیایی از نداشته‌ها موجب شده نگرانی و غمی عمیق در ذره‌ذره وجود تنها دختر خانواده موج بزند.

دختری که به واسطه همین نداری‌ها امروز از تحصیل هم بازمانده و مجبور به خانه‌نشینی شده است و اندک امید به داشتن آینده روشن را هم از او گرفته است.

دیدن دوربین ما هم دنیای دخترک بیچاره را زیر و رو کرد، می‌خواست شرایط سخت زندگیشان عوض شود، اما نه به قیمت رسانه‌ای شدن. اصرار در این شرایط فایده‌ای نداشت، تنها راه چاره حذف چند فرم عکسی بود که از شرایط سختشان به تصویر کشیده بودیم.

کاری نمی‌شد با این شرایط برای این خانواده انجام شود، تصمیم را به خود آنها واگذار کردم، خواستم از درب خانه خارج شوم، اما رنجی که بر جسم جمع شده فرید سنگینی می‌کرد بر روی آن ویلچر در میان تلی از نداری سرجا میخمان کرد.

نباید او را با آن هم درد به امان خدا رها می‌کردیم، هدف اول از آمدن به این خانه گذاشتن مرهمی بر دردهای فرید است که ۲۷ سال است از چارچوب این در خارج نشده است.

نباید دانه امیدی را که دقایقی قبل با دیدن چند سوژه رسانه‌ای شده خبرگزاری فارس که امروز به برکت نگاه خیرین و برخی مسوولان مشکلاتشان رفع شده و دریای مواج رنج‌هایشان به ساحل امید رسیده است، ناامید کنیم.

به امید بارش باران مهربانی خیرین ایران زمین و قبول این شرط که تصویر و نامی از دیگر اعضای خانواده در این گزارش فاش نشود زندگی این خانواده را به تصویر و تحریر درآوردیم.

امروز چشم نیاز «فرید» به باران مهربانی خیرینی است که به نیکی در حق همنوعانشان برای رضای خدا ایمان دارند و همواره درهای مهربانی و سخاوتشان به سمت آنانی که چشم انتظار مهربانی هستند باز است، امروز این خانواده نیازمند ترحم نمی‌خواهند یک مشت معرفت می‌خواهند معرفتی که از چشمه همیشه جوشان تو هموطن ایرانی جوشیدن بگیرد و مرحمی بر دردهای بی‌پایانشان باشد.

شاید کمک مادی نتواند کوچکترین تغییری در شرایط سخت جسمی فرید و مادر معلولش بدهد، اما می‌تواند آرزوی تلخی را که تنها راه نجاتش آمدن سیل و کندنشان از روی زمین است از ذهن ناامیدش پاک سازد و رنج ۲۷ ساله زندگی در پشت درهای بسته و تجربه نفس کشیدن در دنیای خارج از چارچوب خانه را حتی در این شرایط سخت حک شدن بر ویلچر رنگ و رو رفته‌اش برایش مهیا سازد.

گاهی خدا می‌خواهد با دست تو دست دیگر بندگانش را بگیرد

وقتی دستی را به یاری می‌گیری، بدان که دست دیگرت در دست خداست…

انتهای پیام/

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *